خرید بک لینک

درباره سایت

14?

امکانات وب

داشتم خاطرات قديميمو ميخوندم...يه چيزي نظرمو جلب كرد...اينكه تو تمام طول عمرم همينقد ضد و نقيض و پر تناقض بودم...نميدونم چرا اما نبايد اينكه يروز عاشق اونم يروز ازش متنفرم و تحملش ميكنم برام عجيب باشه...چون كل عمرم همين بودم... كل عمرمو تو تناقض گذروندم...چقد خستم ازين عذابي كه دارم ميبينم... از بچگي تا الان...واقعا خسته كنندس...ميدونم كه بايد برم دكتر و درمانش كنم...هميشه ميدونستم...اما نميدونم چرا نميتونم بيشتر از يه جلسه برم...حوصلم نميكشه... خستم فقط...كاش خوب شه خودش... + • پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ • 23:56 • Moonbow • ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 26 دی 1401 ساعت: 2:19

دلم ميخاد يه تايم طولاني خودمو تو يه خونه اي همش داره اطرافش بارون مياد حبس كنم...

همش سيگار بكشم كتاب بخونم و فيلم ببينم و شعر بخونم و ساز بزنم...

يه جاي خلوت

برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1400 ساعت: 1:56

همه چیز روی رواله...آرومه...فقط من نمیدونم چمه...قبلا دلم میخواست بچه دار شم و بعد فرار کنم اما الان.... حتی به ماه نگاه میکنم دلم میخواد خودکشی کنم و نمیدونم دلیلش چیه... من دنبال جلب توجه نیستم...میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 9:21

نميدونم به چه اميد دارم ادامه ميدم وقتي اينقدرررر دارم اذيت ميشم..اين چه خودازاريييه كه نميتونم دل بكنم ازش؟؟؟

برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:37

Idk

اصن جديدن دست و دلم به نوشتنم نميره...

كاش مسافرت و دور شدن كارساز باشه:(

كاش akمث قبلن بشه...

كاش اون خريتو نكرده بودم...

كاش رابطه ما درست بشه....

+ • پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۶ • 1:28 • Moonbow •


برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:37

:(

چند شبه هركار ميكنم شب خوابم نميبره

روزام زود بيدار ميشم..حس ميكنم مغزم ورم كرده:/البته احساس احمقانه ايه چون مغز ورم نميكنه اما خب...

فردا قراره اتمام حجت كنم باهاش و بعدش برم يه چند وقت مسافرت دور باشم ازش....

خدايا كمكم كن...لطفا

+ • شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ • 3:19 • Moonbow •


برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:37

6 چقدر اين ديده نشدن سخته...اينكه تو زندگي خيليا هستي اما هيچكدوم توجهي به بودنت ندارن... يجورايي ديگه بودو نبودم براشون فرق نداره...بي توجهه بي توجهم نيستن...اما خب يجورايي توجهم ندارن..مصلن الان من دوروزه غذا نخوردم و تمام توجه مامانم به من اين بود كه گفت اگه خاستي غذا گرم كن بخور:/ يا تمام توجهه akو sheتو گفتن اينقد حرص نخور و برو دكتر خلاصه شد خدايااا من واقعن دارم چيكار ميكنم با زندگيم؟؟؟عادماي چرتوپرت دورم..بخودم نميرسم..روزا الكي ميگذرن و متوجه نميشم...لعنت به اين اوضاع حتا نميتونم فكرامو جمع كنم و درست بنويسم!!! تگ ها --> وضعيت | رنگ | تخميه | سبز + • شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ • 2:46 •ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:11

نميدونم چندمي

اينكه من هرجا با هركي و در هر حالتي همش به فكره توام يني چي عاخه؟؟؟؟

يني چي كه اگه سرد شي باهام مث سگ پاچه گيرو بهانه گير ميشم!!!

يني چي كه صداتو ميشنوم دلم غنج ميره...

يني چي كه نميتونم بگذرم ازت با همه اين مشكلا....

تو چي بودي وسط اين همه مشكل عاخه!!!!

+ • سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ • 0:33 • Moonbow •

برچسب: نميدونم,چندمي, نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:11

9 دلم عجيب پره كه هرچيم مينويسم خالي نميشه... مامان زده به اون درش ديگه،اينا تاثيراي اين شهر لعنتيه كه خودشو عادماش و عقايدشون همش بوي تافن(تعفن/تأفن) ميدن.. جديدنم كه قفل كردي هروز تكرار ميكني:(اينكه تو با اين پسره كه هم سن باباته ميگردي تاثيره اين فيلماييه كه ميبيني)هرچيم بگم هم سن بابام نيست و خيليا اينقده تفاوت سنيشون قبول نميكني يا ميگي:( اخلاقت داره مثل akميشه)حالا جالبه كه عصن ak رو نديدي و حتا حاضر نشدي يبار باش حرف بزني كه اخلاقشو بفهمي... قشنگ تر از همه اينا اين كابوسه زندگي من سالاريه كه راه انداختي!!!عزيز دل من اون هندزفري منو كش رفته برده مسافرت حالا اينكه ازش پس بگيرمش هيچ چيز عجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:11

11

داره ميره

جا زده

تهديداي مامان روش اثر كرده

قشنگ حسش ميكنم...اگه بره چيكار كنم خدايا

نميتونم طاقت بيارم نبودنشو...نميتونم....خدايا كمكم كن...من نميتونم با اين حجم از بدبختي كنار بيام....

+ • جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶ • 3:9 • Moonbow •

برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:11

آي.دي.كا

هروز بيشتر تو منجلاب فرو ميرم...

هروز بيشتر اشتباه ميكنم...

معلوم نيست دارم با زندگيم چيكار ميكنم عصن...!

باز افتادم رو دور غذا نخوردن

اخه يكي نيست بگه تو اين شهر كوچيك با كدوم عقلت تن به اونجور خاسته اي دادي گوساله ي محترم!!!

پوووفففف پر از تناقض شدم عصن....

+ • جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ • 23:47 • Moonbow •

برچسب: آيديكا, نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:11

مرتيكه پرو من قرار نيست يه زن خونه داره وابسته بشم برات كه صبح كه بيدار ميشم دغدغم ناهارت باشه و ظهر دغدغم شامت! قرار نيست تو خونه بشينم و بچه هارو بزرگ كنم... قرار نيست من تا ابد اينطوري وابسته و عاشق بمونم... قرار نيست تا ابد كوتاه بيام تا ابد ببخشمت... قرار نيست كل مسافراتاي زندگيم تو عيدنوروز و شهراي اطراف خلاصه شه... من تا عاشقم با بي پوليت و اخلاق گندت و اشتباهات كنار ميام و برام مهم نيستن... ادما با اين اوضاع زياد عاشق نميمونن... ادما با اين اوضاع زود دلسرد ميشن و ميرن پي زندگيشون... من تا ابد عاشق و وابسته نميمونم + • یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ • 14:23 • Moonbow • ادامه مطلب

برچسب: مرتيكه, نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:11

13?

سيا ادم عجيبيه

اينكه يه مرد به اين ميتونه به يكي كه ١٠ سال ازش كوچيكتره اينقدر ابراز احساسات كنه برام ناملموسه...

اينكه ميدونه من قلبم و روحم و حتا جسمم پيشه akعه اما اينقدر ابراز احساسات ميكنه عجيبه برام...

يه ادم كم حرف و اروم و منزوي كه عاشق تياتر و تاريكيه اما با غرغرا و ديوونه بازياي يه بچه به سن من كنار مياد عجيبه برام...

كاش بتونم بفهممش....

+ • یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ • 15:14 • Moonbow •

برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:11

14? همه چي رو به زوال ميره تو عمرم اينقد توسط همه پس زده نشده بودم... بدترين هفته عمرم بود و مث اينكه هست... همه چي رو به خرابي ميره... ادما ازم زده ميشن بزودي... و دوباره مجبور ميشم تو غار تنهايي خودم زندگي كنم.. جديدن نميتونم حرف بزنم نميتونم احساسمو بيان كنم...نميتونم تو دعواها از خودم دفاع كنم...نميتونم كسيو قانع كنم حتا نميتونم چيزي برا كسي تعريف كنم... احساس ميكنم از درون پوسيدم... + • دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ • 0:32 • Moonbow • ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان رادمنش تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:11

صفحه بندی